تبليغاتX
نخود هر آش
از همه چیز و همه جا
لطفا نظر يادتون نره! ----------------------------------------------------------------------------------------------نخود هر آش


روضه ای برای جیب آقا!وارد امامزاده که میشی آقای چاقی رو می بینی که نشسته روی یه صندلی درحالی که شکمش یک متر جلوتر از خودش آویزونه. یه میکروفن دستشه. توی میکروفن اعلام می کنه:

«خانوما و آقایون اگه نذر روضه دارن در خدمتشون هستیم»

یکی از آقایون که از چشمای قرمز و رنگ زردش معلومه یه گرفتاری توی زندگیش پیش اومده یه پنجهزار تومنی درمیاره و به آقای چاق میده. آقای چاق اول پول رو توی جیبش فشار میده و بعد صداش رو تودماغی می کنه، مثل کسی که گریه کرده، و بعد با صدای بلند شروع می کنه «آی ی ی ی ی ! بمیرم برات زینب، غم برادر عجب غمیه، .... » و بعد از دو سه دقیقه دوباره تکرار می کنه:

«خانوما و آقایون اگه نذر روضه دارن در خدمتشون هستیم»

و اینبار یک اسکناس دیگه از دست زنی دریافت می کنه، توی جیبش هل می ده  و ......

 

واقعا شیعه یعنی این؟ پس خدا کجاست؟ قرآن کجای دل شیعیان جا داره؟  با خوندن چند جمله از غم برادر و دل خواهر چه معنویتی رو بدست میاریم؟ و این پولها کجا میره؟ یا شکم روضه خون رو بزرگتر میکنه و یا مناره های امامزاده رو درازتر. ولی آیا مشکلی از مشکلات مسلمونا حل میشه؟ آیا چیزی به دنیا و آخرت اونها اضافه میشه؟ 

هرکی هرچی می خواد بگه، فقط می دونم که اسلام واقعی یا بهتر بگم دین واقعی این نیست...........


نوشته شده توسط عبدالرضا محمدبيگي در ساعت 11:16 | لینک  | 
لطفا نظر يادتون نره! ----------------------------------------------------------------------------------------------نخود هر آش


دل و جرأت احمدی نژاد

نخود هر آشيك روز احمدی نژاد داشت در جمع مردم عليه سياستهاي گذشته هاشمی رفسنجانی حرف مي زد. يك دفعه از انتهاي سالن صدايي گفت: اون موقع تو كجا بودي كه جرأت نداشتي اين حرفا رو بزني؟
احمدی نژاد به طرف صدا برگشت و پرسيد: كي بود؟
كسي جواب نداد.
باز هم پرسيد: كي بود؟
باز هم كسي جرأت نكرد جواب بده.
احمدی نژاد گفت: اون موقع من همون جايي نشسته بودم كه تو الآن نشستي.

 

غسل جنابت

نخود هر آش

از يك دانش آموز كه خيلي سياسي شده بود در كلاس ديني پرسيدن:
چطور غسل جنابت مي كنن؟
گفت: اول موضعمون رو روشن مي كنيم، بعداً جناح راست رو شستشو مي ديم، و اونوقت جناح چپ رو مي شوريم.
پرسيدند: پس آلت تناسلی چی؟
گفت: اونجا مثل كارگزاران مي مونه، هم با راست شستشو مي شه، هم با چپ!

شش پارادوکس در کشور ایران

نخود هر آشهیچ کس کار نمی کند، اما تمام برنامه ها اجرا می شود.
تمام برنامه ها اجرا می شوند، اما بازار راکد است. 
بازار راکد است، اما هیچ کس گرسنه نیست.
هیچ کس گرسنه نیست، اما همه نا خوشنودند.
همه ناخوشنودند، اما هیچ کس شکایتی ندارد.
هیچ کس شکایتی ندارد، اما زندان ها پر است.

 

4 سال بعد از اجرای لایحه هدفمند کردن یارانه ها:

نخود هر آشزنی با یک کیسه پر ازلوله های کاغذ توالت از خیابان می گذرد. عابری با تعجب از او می پرسد:« مادر جان! این کاغذ توالت ها را از کجا خریدی؟»
« خریدم؟ مگر این روزها می شود چیزی خرید؟ مگر اصلا چیزی برای خرید وجود دارد؟ چهار سال است که این ها را نگه داشته ام. الان هم از خشک شویی گرفتم شان.»

 

دوران کودکی زیبا

نخود هر آشدر راهپیمایی با شکوه 22 بهمن، پیرمردی پلاکاردی را در دست داشت که رویش نوشته شده بود:" آقای احمدی نژاد، برای دوران کودکی زیبایی که به من تقدیم کردی، متشکرم"
عابری به پیرمرد گفت:« این چیه؟ همه می دانند که وقتی تو بچه بودی، اون هنوز به دنیا نیامده بود!»
پیرمرد گفت:« این دقیقا همان چیزی است که من برایش متشکرم.»

دلسوزی!

نخود هر آششخصی وارد قهوه خانه‌ای می‌شود و می‌بیند که باراک اوباما و خانم کلینتون کنار هم نشسته‌اند. سلام می‌کند و از رئیس جمهور آمریکا می‌پرسد: «چه خبر از جنگ، قربان‌؟» اوباما پاسخ می‌دهد‌: «ما داریم آماده می‌شویم تا چهل میلیون عراقی و یک دختر مو طلایی را بکشیم‌.‌» آن شخص با شگفتی می‌پرسد: «‌چرا می‌خواهید دختر مو طلایی را بکشید؟» اوباما رو به خانم کلینتون می‌کند و می‌گوید: «دیدی گفتم که مردم به عراقی‌ها اهمیتی نمی‌دهند.»

سگ آمریکایی:

نخود هر آشمردی در نیویورک قدم می زد که متوجه شد سگ هاری به دختری حمله کرده است‌. با تکه‌ای چوب ضربه‌ای به سر سگ می‌زند و او را دور می‌کند و دختر را نجات می‌دهد. مادر دختر با قدر شناسی می‌گوید: «خیلی ممنون، شما قهرمان هستید، فردا تیتر اصلی همه روزنامه‌ها در مورد شهروند نیویورکی خواهد بود که زندگی دخترکی را نجات داده است.»
مرد می‌گوید:«‌اما من اهل نیویورک نیستم.»
مادر می‌گوید: «خب، پس آنها خواهند نوشت: یک آمریکایی شجاع زندگی دخترکی را نجات داد.»
مرد می‌گوید:«‌ولی من امریکایی هم نیستم.»
مادر می‌پرسد: «پس شما اهل کجا هستید؟»
مرد پاسخ می‌دهد: «‌من ایرانی هستم.»
روزی بعد تیتر بزرگ روزنامه‌ها این بود: «افراطیون اسلامی سگ آمریکایی را کشتند.»


نوشته شده توسط عبدالرضا محمدبيگي در ساعت 18:59 | لینک  | 
لطفا نظر يادتون نره! ----------------------------------------------------------------------------------------------نخود هر آش


گفتم: بالاخره این مردک فاسد، مایکل جکسون هم به درک واصل شد!

گفت: چرا راجع بهش اینطور حرف می زنی؟

گفتم: آخه راجع به کثافتکاریهاش توی بعضی از سایتها یه چیزایی خوندم.

گفت: ولی ملاک حال آدماس. اون، ممکنه که درگذشته کارایی کرده باشه، ولی میدونی سال آخر عمرش مسلمون می شه و سعی می کنه یه جوری از گذشته کثیفش فاصله بگیره.
راستی این داستان رو شنیدی:
روزی مردی فاسد و شرابخوار از کویی می گذشت... در میانه ی راه چشمش به حضرت امام جعفر صادق افتاد ...از شدت شرم نگاهش را به زیر انداخت و رویش را به سمت دیوار کوچه نهاد تا امام بگذرند...ناگه دستی آرام بر روی شانه اش فرود آمد... و صدای ملتمس و گریان امام که می فرمود : هر که هستی و هرچه کرده ای از ما روی بر مگردان!! کمی تعقل بد نیست!!

 گفتم: عجب! راستی که عاقبت به خیری هم عجب نعمتیه! یکی مثل مایکل جکسون آخر عمری آدم می شه، اونوقت افرادی مثل «م.ک»  و «م.م» و م. خ (انشاءا... که شما نشناختینشون!) که ادعا دارن یار امام و پیرو خط امامن، آخر عمری دارن خودشنون رو لجن مال می کنن.
راستی راستی که عاقبت به خیری عجب نعمتیه.

نخود هر آش

نخود هر آش

http://maji.blogfa.com/post-142.aspx


نوشته شده توسط عبدالرضا محمدبيگي در ساعت 20:55 | لینک  | 
لطفا نظر يادتون نره! ----------------------------------------------------------------------------------------------نخود هر آش


نخود هر آش

گفت: تو اهل روزنامه خوندن هستی؟

گفتم: تا حدودی

گفت: می بینی که چطوری مسئولین مملکت مثل سگ و گربه به جون هم افتادن؟

گفتم: البته این اختلافا همیشه بوده و توی همه کشورا .....

پرید وسط حرفم و گفت: بیخود شعار نده! ما با همه کشورا فرق داریم. ادعای مسلمونیمون که گوش فلک رو کر کرده! مثلا اینجا مملکت امام زمانه!
درثانی من خودم به احمدی نژاد رای دادم. خیلی هم دوستش دارم. بخاطر اراده و قدرتی که در برابر آمریکا و انگلیس از خودش نشون داد. ولی این دعوایی که با سران مملکت راه انداخته دیگه خیلی حال به هم زن شده. آخه اگه مدرکی داره که هاشمی و خونوادش خلافی مرتکب شدن یا ارائه بده و یا اگه زورش بهشون نمی رسه لااقل جو مملکت رو خراب نکنه. روزنامه ایران درعوض پرداختن به مسائل مهم مملکت، خوراکش شده مقاله و اخبار ضد هاشمی و جاسبی!
روزنامه های مخالف دولت هم همینطور. اصلا به نظر من این آزادی مطبوعات توی این چند سال خیلی «حال به هم زن» شده!؟

گفتم: والا چه عرض کنم؟ مثل اینکه همچین بیراه هم نمی گی!

گفت: معلومه که راست می گم. راستی تو که وبلاگ داری، یه مطلب بنویس راجع به این آزادی مسخره مطبوعات و سایتها. راجع به این اختلافای الکی. برای احمدی نژاد بنویس دیگه تو یکی کوتاه بیا. حالا اگه هاشمی رو خراب کنی مملکت گلستان میشه؟ برو کارت رو بکن. نکنه این جوسازیها رو می کنی که مثل خاتمی بعد از 8 سال بگی می خواستم بکنم، نذاشتن!
به خدا کارای مملکت با دوستی خیلی بهتر پیش می ره. به نظر می رسه دولت دشمن اصلی رو فراموش کرده. دشمن اصلی آمریکا و انگلیس و روسیه و چین هستن. آمریکا با تحریمهاش، انگلیس با توطئه هاش، روسیه هم با نامردیاش. اما دشمنی چین، همون کشوری که عشق دولت شده! از همه بیشتره، بیشتر بیکاری جوونای ما، بسته شدن کارگاهها و کارخونه های ما و ضررهای تولیدکننده های ما، همه و همه بخاطر رابطه ی صمیمی آقای احمدی نژاد با چینه!
تو رو خدا یکی به احمدی نژاد حالی کنه دشمن این مملکت همین کشورهای شرقی و غربی و مخصوصا شرقیا هستن نه هاشمی و باهنر و مطهری.

مونده بودم چی بگم! داشتم فکر می کردم که شاید بتونم اشکالی به حرفاش بگیرم......
ولی نتونستم....

نخود هر آش


نوشته شده توسط عبدالرضا محمدبيگي در ساعت 18:59 | لینک  | 
لطفا نظر يادتون نره! ----------------------------------------------------------------------------------------------نخود هر آش


گفتم: شنيدي آقاي موسوي در آخرين مصاحبه با روزنامه ها چي گفته؟

گفت: نه!

گفتم: گفته كه به دنبال شعاري هستم تا مردم رو بيشتر به يكديگر نزديك كنه.

دنبال شعار!

گفت: عجب! واقعاً خسته نباشن! به قول شاعر: آمدي جانم به قربانت! ولي حالا چرا؟
مرد حسابي اولاً كه شعار رو بايد قبل از انتخابات پيدا مي كردي. دوماً به دنبال يه چيزي! باش كه خودت رو به مردم نزديك كنه. فقط كافيه براي مردم توضيح بدي برادر خانومت چطور در حال تخريب اموال عمومي دستگير شد؟ يا خونه چندصد متري كه دولت هاشمي در حد مفت بهت داده بابت چي بوده؟ يا داستان مدارك خانومت چي بوده؟ يا چرا قبل از شروع انتخابات خودت رو پيروز انتخابات اعلام كردي؟ يا اگه اعتراضي به نتيجه انتخابات داشتي چرا در جلسات شوراي نگهبان حاضر نشدي؟ يا هزار چراي ديگه...... حالا بعد از اينكه دهها نفر مردم عادي و پليس رو بكشتن دادي، صدها نفر رو مجروح كردي و ميلياردها تومان به بيت المال خسارت زدي تازه دنبال شعار مي گردي؟!‌واقعا كه خجالت داره!


نوشته شده توسط عبدالرضا محمدبيگي در ساعت 8:46 | لینک  | 
لطفا نظر يادتون نره! ----------------------------------------------------------------------------------------------نخود هر آش


مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود
اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت
يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟
به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم
روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط يك چشم داره
فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..
كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...
"روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو شاد و خوشحال كني چرا نمي ميري ؟
اون هيچ جوابي نداد....
يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم ، چون خيلي عصباني بودم
احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت
دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم
همان جا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي...
اززندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم
تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من
اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو
وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو
دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر
سرش داد زدم “: چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟!”
گم شو از اينجا! همين حالا
اون به آرامي جواب داد : “ اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي
اومدم “ و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد
يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار
دانش آموزان مدرسه
ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي
همسايه ها گفتن كه اون مرده
ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم
اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن
اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،
خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا
ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم
وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم
آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از
دست دادي
به عنوان يك مادر نمي تونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم
بنابراين چشم خودم رو دادم به تو
براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه
با همه عشق و علاقه من به تو
مادرت


نوشته شده توسط عبدالرضا محمدبيگي در ساعت 22:0 | لینک  | 
لطفا نظر يادتون نره! ----------------------------------------------------------------------------------------------نخود هر آش


در بغداد دزدي را آويخته بودند
(( جنيد )) رفت و پاي او بوسه داد
از وي سوال كردند.
گفت: هزار رحمت بر او باد كه در كار خود مرد بوده است
و چنان اين كار را به كمال رسانيده است كه سر در سر آن كار باخته است.!!!!


نوشته شده توسط عبدالرضا محمدبيگي در ساعت 21:19 | لینک  | 
لطفا نظر يادتون نره! ----------------------------------------------------------------------------------------------نخود هر آش


روزهاي زيادي بود كه گنجشك با خدا هیچ نمي گفت. فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: "می آید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد"

داستان

... و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود " با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست ."

...گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود؟"... و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست.

....سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند .
خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی".... . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی."
...اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت .... های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد

  

قرآن کریم:

چه بسا چيزی را خوش نداشته باشيد، حال آنکه خير شما در آن است؛ ويا چيزی را دوست داشته باشيد،حال آنکه شر شما درآن است. و خدا می داند،و شما نمی دانيد.

سوره ی بقره،آیه ۲۱۶

 

از وبلاگ بايدهاي مديريت


نوشته شده توسط عبدالرضا محمدبيگي در ساعت 18:9 | لینک  | 
لطفا نظر يادتون نره! ----------------------------------------------------------------------------------------------نخود هر آش


شكوفه سيب نجواكنان به مادر درخت خود شكايه مي كرد: دوست ندارم در سرزميني كه روزي هزار بار حوا را فقط براي خوردن يك سيب سنگسار مي كنند، سيب شوم. درخت به آرامي شاخه ا ي را كه شكوفه ملكه وار بر آن نشسته بود پايين برد و گفت: خوب به دختر و پسري كه در سايه من نشسته اند بنگر شايد تو همان سيبي شوي كه آن دو با هم به آن گاز مي زنند.

خوبي يا بدي


نوشته شده توسط عبدالرضا محمدبيگي در ساعت 19:16 | لینک  | 
لطفا نظر يادتون نره! ----------------------------------------------------------------------------------------------نخود هر آش


 

عشق درورغين

زني مي‌رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد. زن پرسيد که چرا پس من مي‌آيي؟ مرد گفت: برتو عاشق شده‌ام . زن گفت: برمن چه عاشق شده‌اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي‌آيد، برو و بر او عاشق شو. مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت: چرا دروغ گفتي؟ زن گفت: تو راست نگفتي. اگر عاشق من بودي، پيش ديگري چرا مي‌رفتي؟

مرد شرمنده شد و رفت....


نوشته شده توسط عبدالرضا محمدبيگي در ساعت 23:43 | لینک  | 
لطفا نظر يادتون نره! ----------------------------------------------------------------------------------------------نخود هر آش


مرد به تقویم نگاه کرد ... فردا سالگرد ازدواجشان بود . باید امشب هدیه ای می خرید . به یاد روزی افتاد که با همسرش از خیابان می گذشتند و نگاه حسرت آمیز همسرش به "گل سر" پشت ویترین مغازه را به خاطر آورد .
جیبهایش را کاوید ... کافی نبود ... کسی به او قرض می داد ؟ آنقدر قرض گرفته بود که دیگر کسی حاضرنبود چنین کاری بکند ... چاره ای نبود ... باید ساعت جیبی پدرش را که مدتی بود زنجیرش پاره شده بود و به ناچار در کشوی میزش گذاشته بود را می فروخت . ساعت را خیلی دوست داشت . برایش تداعی کننده همه خاطرات خوب گذشته بود و هیچ چیز جز خرید گل سر مورد علاقه همسرش نمی توانست به فروش آن راضیش کند .

پشت میزنشست . همسرش هم ... یک شمع ، یک شاخه گل سرخ و یک کلوچه به جای کیک ...
به چشمهای همسرش نگاه کرد . بسته ای را که در جیبش پنهان کرده بود بیرون آورد و جلوی او گذاشت . همسرش هم ...
هر دو مشغول باز کردن بسته ها شدند ... برای لحظه ای مثل مجسمه های موزه شهر در جا خشکشان زد ...
- از اینکه زنجیری به این زیبایی برای ساعتم خریده ای ممنونم ... اما ... اما من ... من برای خریدن اون گل سر ، ساعت رو فروختم ... اشکالی نداره . این زنجیر به اندازه اون ساعت برام با ارزشه ... راستی ، این زنجیر باید خیلی گرون باشه . پولش رو چطور تهیه کردی ؟
زن خندید و روسری اش را برداشت ...
موهایش را فروخته بود ......

عشق



نوشته شده توسط عبدالرضا محمدبيگي در ساعت 22:54 | لینک  |