در معبدی گربه ای وجود داشت که هنگام مراقبه ی راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد. بنابراین استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد.
این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد....
سال ها بعد استاد بزرگ در گذشت. گربه هم مرد. راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام مراقبه به درخت ببندند تا اصول مراقبه را درست به جای آورده باشند....
سالها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت در باره ی اهمیت بستن گربه...!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
داستان كوتاه بالا نشان می دهد كه اعتقاد انسانها در صورتی كه توسط خود آنها به دست نیامده و به اثبات نرسیده باشد و تنها از طریق پدر و مادر وجامعه به آنها رسیده باشد، هیچ ارزشی ندارد.
چگونه می توانیم ادعا كنیم مسلمان، مسیحی،یهودی و .... هستیم در صورتی كه كوچكترین تحقیقی در این زمینه نكرده ایم؟
تنها كسانی كه با تعقل، آزمایش، مطالعه و تجربه به مطلبی دست پیدا می كنند به آن اعتقاد دارند و افراد دیگر تنها تقلید كنندگانی هستند كه مانند گلهی بوفالوها دنبالهروی بوفالوی جلوی گله هستند.
وقتی هم زدن سمنو یا شله زرد را ثواب می دانیم.
وقتی عطسه كردن را نشانه توقف در كار می دانیم.
وقتی قمه زدن، زنجیر زدن و آسیب رساندن به بدن را ثواب می دانیم.
وقتی دستكشیدن به ضریح مردگان را آنقدر واجب میدانیم كه حاضریم برای آن، حتی به قیمت آسیب رساندن به دیگران دست خود را به ضریح برسانیم.
وقتی سوزاندن شمع و نذر كردن آن را ثواب میدانیم.
و حتی وقتی فحش و نفرین به نزدیک ترین دوستان پیامبر خدا را کلید ورود به بهشت می دانیم!
از خود پرسیدهایم: چرا؟
شنيدم كه فيس بوك خيلي باحاله، يه فضاي جديد و جذاب! نمي دونم فيس بوك چيه. از اين و اون سوال مي كنم. تازه متوجه ميشم كه اسم يك سايته. www.facebook.com. مي خوام واردش بشم، مي بينم فيلتر شده. چرا؟ لابد به مصلحت نظام نيست!
با هزار بدبختي يه فيلتر شكن پيدا مي كنم و وارد سايتش مي شم. فيس بوك با توجه به آدرس ايميلم، محل زندگي يا محل تحصيل و كارم، يه سري دوست رو بهم معرفي مي كنه. چه دوستايي! وارد صفحات اونها مي شم كه ببينم اينا كي هستن؟ اونوقت مي فهمم كه ترس مسئولين از اين سايت بخاطر چيه؟ اغلب اونايي كه بهم معرفي مي شن، عقايدي مخالف رژيم دارن. جماعتي كه با اسماي دهن پركني مثل دموكراسي، مردم سالاري، آزادي انديشه و ... به دين و حكومت ديني مي تازن....
ياد حرفاي قرائتي توي يكي از سخنرانيهاش مي افتم كه مي گفت اگه خانوماي با حجاب بيان توي خيابون، كل خيابونا رو پر مي كنن. اينكه مي بينيد كه خيلي از خانومايي كه توي خيابون تردد مي كنن كم حجاب هستند بخاطر اينه كه خانوماي باحجاب خيلي اهل تردد! نيستند.
فيس بوك هم شده مثل خيابوناي ما. بخاطر فيلتر بودنش، اصولا تيپ خاصي وارد اون شدن و براي خودشون صفحه ايجاد كردن. طبيعتاً كاربران حزب اللهي، بسيجي، دوستدار اسلام و انقلاب و از اين دست آدما اهل اينجور كارا نيستن! و اشكال كار هم در همينه!
****
در اينجا، از كليه دوستداران اسلام و انقلاب، درخواست مي شود با حضور در اين سايت، و ترويج فرهنگ اسلام اصيل، توطئه دشمن را به خودش برگردانده و از اين ابزار در جهت نيات و اهداف اصلاح گر خود استفاده نماييد. با فيلتر كردن، تحريم و وارد نشدن به اين سايت چيزي درست نميشه. لطفا وارد شويد و تبليغ را از همين امروز آغاز كنيد....
1.استیو جابز تفکری مافوق کار جمعی دارد.او برای کار جمعی آفریده شده است و ای کاش تفـــکر کار جمعی او هم مانند محصولاتش نظیر،آیفون،آی پد و تبلت های آیفون و ابزارهای بی نظیر و متعدد ساخت شرکت اپل،در دنیا توسعه می یافت.استیو جابز 56 سال دارد و بر اساس مذهب بودا زندگی خود را بنا کرده است،گرچه پدری مسلمان داشت.پدری که او را به زوجی در آمریکا فروخت و شاید این ارزان ترین، بد ترین و پر ضرر ترین معامله ای بود که در تاریخ صورت گرفت.
2.استیو جابز غیرت ملی دارد.او هویتی ملی دارد و مثل همه آمریکایی ها به ناسیونالیسم معتقد است و با اینکه اصلیتی سوری دارد،اما خود را مدیون کشورش می داند و به حق حسین باراک اوباما،او را نمونه بارز دست یافتن به "رویای آمریکایی" معرفی کرده است.
3.استیو جابز یک استثنا نیست.شاید تصور از اعجوبه فناوری جهان این باشد که وی یک استثنا است در دنیا.اما اگر عمیق تر نگاه کنیم می بینیم که در کنار جابز،بیل گیتس مدیر عامل شرکت مایکروسافت هم هست و در کنار بیل گیتس،استیو وزنیاک،شریک و دوست قدیمی استیو جابز هم هست و در کنار وزنیاک،امروز "تیم کوک" بر صندلی استیو جابز تکیه زده است و چنین است که نمی توانیم "جابز را یک پدیده و یا اتفاق بدانیم،که جابز محصول یک تفکر و اندیشه است.اندیشه ای که در آمریکاست و بر پایه منافع جمعی بنا شده،جلو می رود و می چرخد.
4.استیو جابز کاریزماتیک است.شخصیتی خاص و جدی دارد اما به شدت جمع محور است.همانطور که در آمریکا ما استیو جابز را می بینیم،در ایران نقطه مقابل او را می بینیم.مدیرانی که به شدت به جای پایبندی به سیستم و منافع جمعی،به منفعت شخصی می اندیشند و خاستگاه تفکرشان،خود محوری،خود مداری و خود سالاری است.
5.استو جابز همیشه لباس ساده می پوشد.پیراهن یقه اسکی مشکی، شلوار جین آبی روشن، کفشهای ورزشی نیوبالانس و عینک پنسی گریف و معتقد است که تماشای تلویزیون انسان را از تفکر وا می دارد. لباسش همواره ساده است و مطمئن،همچون تفکرش که سادگی را اصل نهاده و اندیشه ای که اطمینان محصول نگرشش است.جابز گیاه خوار است و به خوردن میوه علاقه مند است و سیب را میوه کاملی می داند و به همین دلیل هم نام شرکت خود را سیب گذاشت. استیو جابز فناوری را از آسمان به صورت زنده برای مردمان روی زمین آورد.استیو جابز از خود چیزهایی باقی گذاشته است که محصول تفکر اوست،و همانقدر که او محصول دارد و ساخته است،در ایران مدیران تخریب می کنند و تفکرشان نه به ساخت که به هرج و مرج می انجامد.
6.استیو جابز از اپل سالانه و به صورت نمادین فقط یک دلار حقوق می گیرد اما چندی پیش اپل به او یک جت 46 میلیون دلاری به عنوان پاداش هدیه داد و 30 درصد از سهام اپل هم به نام او شد.جابز می تواند ماهی 2 میلیون دلار حقوق بگیرد،اما خودش می خواهد که بنده پول نباشد،کار را برای پیشرفت و توسعه انجام می دهد و نه برای پول.او با دارایی 1/8 میلیارد دلار پس از رابرت مورداک که به سلطان رسانه ها معروف است، چهل و سومین پولدار آمریکاست.
خواستن، غریزی ترین واکنش بشر نسبت به نداشته هایش است همین که خیره میشوی به چیزی که تنها دلت تصاحبش را میخواهد، اینجاست که خواستن، قدرتش را به رخ می کشد …
مشکل انسان ها در خواستن ِ نداشته هایشان نیست
مشکلشان در کنار آمدن با این نداشته هاست …
اینجاست که احساس خوشبختی مقطعی می شود
به محض اینکه شما چیزی را دیدید که داشتنش را میخواهید
خوشبحتی تبدیل به احساسی می شود که تا آن را بدست نیاورید از آن محرومید، اینجاست که حسادت رخ میدهد، حسادت مفهومی لحظه ایست که در یک لحظه در ناخود آگاه شما جوشش میکند
و شما را ملزم به تصاحب میکند، حسادت یعنی تشخیص چیزی که دیگران دارند و شما ندارید
اما میخواهید داشته باشید
در حسادت، مشکل شما نداشته های دیگران نیست،
بلکه داشته هایی است که آنها دارند و شما ندارید
به عنوان مثال شما هیچوقت برای داشتن یک سیاره حسادت نمیکنید،
زیرا دیگران هم سیاره ندارند
در كتب و مقالات مربوط به علم مديريت بارها از انديشه هاي هنري مينتزبرگ سخن به ميان ميآيد. بنابراين شايد براي اغلب مديران جالب باشد تا قدري با اين شخصيت شاخص در علم مديريت اين عصر، آشنايي بيشتري پيدا كنند:
هنری مینتزبرگ در سال ۱۹۳۹ در كانادا متولد شد. مدرك كارشناسی مهندسی مكانیك را از دانشگاه مك گیل و كارشناسی ارشد و دكترای مدیریت را از دانشگاهMIT اخذ كرد و اكنون بیش از سه دهه است كه در دانشكده مدیریت دانشگاه مك گیل كانادا مشغول به كار است. مینتزبرگ بیش از ۱۴ كتاب و ۱۴۰ مقاله منتشر كرده است. نوشته های او عمدتا در زمینه سبكهای مدیریتی، راهبرد و تئوریهای سازمانی است.
او را قهرمان راهبرد خلاق لقب داده اند و برخی نشریات او را جزو ۱۰ متفكر برتر مدیریت در جهان شناخته اند. نظریه نقشهای مدیریتی او رواج عام یافته است. او براین باور است كه طبیعت كار مدیریت خیلی ساختاریافته و قابل پیش بینی و تنظیم نیست. مدیران در شرایط پیش بینی نشده بیشتر براساس بصیرت شخصی تصمیم میگیرند تا تجزیه و تحلیل اطلاعات. بنابراین مینتزبرگ بیشتر بر خلاقیت و الگوسازی تاكید می كند و بر وجه هنری مدیریت بیشتر اصرار می ورزد تا وجه علمی آن. به تعبیر او دانشی كه مدیران در محیط كار خود به دست می آورند از مهارتهای عمومی مدیریت باارزشتر است.
مینتزبرگ را می توان شناخته شده ترین منتقد برنامه های آموزش مدیریت به سبك سنتی و آنچه فرهنگMBA نامیده می شود، دانست. انتقاد عمده او به تفاوت بین آموزش مهارتهای فنی و توسعه تجارب مدیریتی بر می گردد. به نظر او به جای در اختیار گرفتن جوانان بی تجربه در امر مدیریت و تعلیم دادن مهارتهای فنی تحت عنوان آموزش مدیریت به آنان، باید مدیران با سابقه كار عملی و دارای تجربه های مدیریتی را به این دوره ها آورد و الگوها و تئوری های فكری جذاب و جالب را به تجربه های آنان افزود و در قالب استفاده مفید و هدفمند و خلاق از آن دستاوردها به توسعه دانش مدیریتی و تجربه مدیریتی نایل شد.
مینتزبرگ راهبرد را نه صرفا یك برنامه با نگاه رو به جلو می داند بلكه به راهبرد به عنوان یك الگو می نگرد كه به رفتار گذشته نیز نظر دارد. او اساسا براین معنا تكیه می كند كه راهبرد یعنی دیدن و برای دیدن وجوه شش گانه دیدن جلو و عقب، بالا و پایین و چب و راست را قائل میشود و تاكید می كند كه دیدن كامل عبارت است از در نظر گرفتن تمامی این نوع دیدنها. تدوین راهبرد در مبنای فكری او كمتر از درون یك فرایند رسمی قابل استخراج است. او معتقد است راهبرد عمدتا از درون تعاملات و فرایندهای گوناگون بیرون می آید و بدین جهت همواره در حال تكوین است. مینتزبرگ چنین راهبردی را راهبرد چترگونه می نامد كه طرح كلی آن از پیش سنجیده و طراحی شده است اما جزئیات آن در حین عمل شكل می گیرد و تكامل می یابد.
مینتزبرگ در كتاب سفر راهبرد، جنبه های مختلف تدوین راهبرد را بر می شمارد و از توجه صرف به یك جنبه خاص برحذر میدارد و با یادآوری داستان فیل و درك مردم در تاریكی از آن عنوان می كند كه تدوین راهبرد صرفا باتوجه به یك جنبه از فرایند آن تحقق نمی یابد و مستلزم توجه و درك تمامیت موضوع راهبرد است.
وقتی عصبانی هستید، مواظب حرف زدنتان باشید؛ چون عصبانیت شما فروکش خواهد کرد، ولی حرفهایتان یک جایی باقی می مانند برای همیشه...!
زنی که زیبایی اندیشه پیدا کرده باشد؛ زیبایی بدنش را نشان نمی دهد. «دکتر علی شریعتی»
مسلمان کسی است که هم درد خدا را داشته باشد و هم درد خلق خدا را .
هیچ وقت نگو به آخر خط رسیدی؛ همیشه به یاد بیاور معلمت را؛ که آخر خط می گفت : نقطه سر خط ...!
اگر میدانستید، یک محکوم به مرگ، چقدر در آرزوی بازگشت به زندگی است، آنگاه قدر روزهایی را که با غم و اندوه و نگرانی و بدخلقی میگذرانید، میدانستید. بو علی سینا
دکتر شریعتی : «کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم!
مي گويند در كشور ژاپن مرد ميليونري زندگي ميكرد كه از درد چشم خواب بچشم نداشت و براي مداواي چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزريق كرده بود اما نتيجه چنداني نگرفته بود.
وي پس از مشاوره فراوان با پزشكان و متخصصان زياد درمان درد خود را مراجعه به يك راهب مقدس و شناخته شده مي بيند. وي به راهب مراجعه ميكند و راهب نيز پس از معاينه وي به او پيشنهاد كه مدتي به هيچ رنگي بجز رنگ سبز نگاه نكند.
وي پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمين خود دستور ميدهد با خريد بشكه هاي رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آميزي كند . همينطور تمام اسباب و اثاثيه خانه را با همين رنگ عوض مي كند. پس از مدتي رنگ ماشين، ست لباس اعضاي خانواده و مستخدمين و هر آنچه به چشم مي آيد را به رنگ سبز و تركيبات آن تغيير مي دهد و البته چشم دردش هم تسكين مي يابد. بعد از مدتي مرد ميليونر براي تشكر از راهب وي را به منزلش دعوت مي نمايد. راهب نيز كه با لباس نارنجي رنگ به منزل او وارد مي شود متوجه مي شود كه بايد لباسش را عوض كرده و خرقه اي به رنگ سبز به تن كند.
او نيز چنين كرده و وقتي به محضر بيمارش مي رسد از او مي پرسد آيا چشم دردش تسكين يافته ؟ مرد ثروتمند نيز تشكر كرده و مي گويد :" بله . اما اين گرانترين مداوايي بود كه تاكنون داشته." مرد راهب با تعجب به بيمارش ميگويد بالعكس اين ارزانترين نسخه اي بوده كه تاكنون تجويز كرده ام. براي مداواي چشم دردتان، تنها كافي بود عينكي با شيشه سبز خريداري كنيد و هيچ نيازي به اين همه مخارج نبود. براي اين كار نميتواني تمام دنيا را تغيير دهي، بلكه با تغيير چشم اندازت ميتواني دنيا را به كام خود درآوري. تغيير دنيا كار احمقانه اي است اما تغيير چشم اندازمان ارزانترين و موثرترين روش ميباشد.
اورژانس بيمارستان،...
همهمه .....
صف طولاني مريضها....
خانم منشي در حالي كه رسيد صورتحساب بيماران را در دست داشت يكي يكي اونها را صدا مي زد تا به داخل مطب دكتر برن...
چند مريض بدحال، خسته و نالان اعتراض كردند:
- ما حالمون خوب نيست، ميشه خارج از نوبت ما رو راه بندازين؟
خانم منشي با لحن تند و صداي بلند جواب داد:
- ما كاري به حال آدما نداريم. اينجا اورژانسه، همه حالشون بده، فقط به نوبت.
- يعني چي ما كاري به «حال» آدما نداريم، مادرم دارم ميميره!
- خانم گفتم ما كاري به حال آدما نداريم. از ديشب تا حالا يه لحظه نخوابيدم، حوصله جواب دادن به شما رو ندارم. بفرماييد بشينيد. من اينچيزا رو نمي فهمم.
بيمار همينطور در حال نشستن داد زد:
- همون نفهمي! اگه نه اينطوري حرف نميزدي.
پچ پچ بين مريضها شروع شد:
- همشون همين طورن، نفهمن
- جمهوري اسلاميه ديگه
- پول نفتمون رو بالا مي كشن اونوقت اينطوري جوابمون رو مي دن
- تازه تا اعتراض ميكني يه سري بسيجي قاتل تو سرمون چماق مي زنن.
- ....
دلم ميخواست به خانم منشي بگم چرا يك كار خوب(رعايت نوبت) رو با جملات تند اينقدر زشت جلوه مي دي؟ مگه كسي مجبورت كرده بوده كه استخدام بيمارستان بشي. ميدوني چقدر پسر بيكار پشت درب كنكور، استخدام و درنهايت ازدواج موندن بخاطر اينكه امثال تو جاي اونها رو گرفتن؟ خيلي ناراحتي ول كن برو خونه، شوهرداريت رو بكن بزار يه نفر شايسته تر بياد كار رو تحويل بگيره.
....
درحالي كه به اين جملات فكر ميكردم، يه مساله برام حل نشده باقي موند...... اونم رابطه بسيج و انقلاب و سياست با رفتار تند يك منشي بود!
زاق و زوق = بچه
آمیز والده =مادر
آمیز قلمدون = ادم شق و رق
خر مگس معرکه = مزاحم
جان گرو جامه گرو = بدهکار
موکل آب فرات =آدم اخمو
نبود آباد = روستای ویران
فضول آقاسی =آدم کنجکاو
قاقا لی لی = رشوه
پسر خاله دسته دیزی = فامیل دور
آچار فرانسه =آدمی که به درد هر کاری میخورد
سگ پا سوخته = هرزه گرد
فحش بی باندول =فحش ناموسی
آب اماله = آنکه زیاد میآید و میرود
کاکای حاج مم زمان = دروغگو – آنکه سوگند بی جهت می خورد
کوچه نسیه خور ها = کوچه پرت و کم رفت و آمد
یقنعلی بقال = آدم بی سر و پا
فصاحت السلطان = لال
عین السلطان = کور
بیکار الدوله حاکم خندق = آدم بیکار و فضول
تاپاله بند پهن پا زن = آدم بی ارزش
جن بو داده = رذل
پیزی افندی = آدم مافنگی
رستم در حمام = مافنگی پر مدعا
شمر خوانی کردن = تهدید بیجا
کنیز حاج ملا باقر= پیر زن پر گو
آنتن زیر هشت = جاسوس
آژان دلهره = مامور امنیتی
فحش پاستوزیره = ناسزای مودبانه
بخت النصر = آدم بد اخلاق
آفتابه دم خلا = آدم مزاحم
به قیمت صلوات خریدن = مفت مجانی
آیینه دق = عبوس
نوه اتور خان رشتی= کسی که ادعای ثروت میکند
بیسکویت = آدم شیرین سخن
پلفسل = پروفسور تحصیلکرده
جسد = آدم ضعیف و زپرتی
دکل = آدم تنومند
دنده اش جا نمیره = نمی فهمد
اصغر یه لامپ = آدمی که یک چشمش نابیناست
بهداری = آدم تر و تمیز
زال ممد = خلافکار
سوسک کردن = آبروی کسی را بردن
سه سوت = فوری
عهد قیف علیشاه = قدیمی
کل عباس = روستایی
کویره = نایاب است نیست
گلابی = آدم هالو
گوشتکوب = تلفن دستی
نخود مغز = کم عقل
هزار و سیصد و احمد شاه = قدیمی
یوخ بابا = بی خیال
یول تپه = جای دور افتاده
حصیر است و ممد نصیر = فقیر
فرمایش بطری است = مست است
چوپاني مشغول چراندن گله گوسفندان خود در يك مرغزار دورافتاده بود. ناگهان سروكله ي يك اتومبيل جديد كروكي از ميان گرد و غبار جاده هاي خاكي پيدا ميشود. راننده ي آن اتومبيل كه يك مرد جوان با لباس Brioni ، كفشهاي Gucci ، عينك Ray-Ban و كراوات YSL بود، سرش را از پنجره اتومبيل بيرون آورد و پرسيد: اگر من به تو بگويم كه دقيقا چند راس گوسفند داري، يكي از آنها را به من خواهي داد؟
چوپان نگاهي به جوان تازه به دوران
رسيده و نگاهي به رمه اش كه به آرامي در حال چريدن بود، انداخت و با وقار خاصي جواب مثبت داد.جوان، ماشين خود را در گوشه اي پارك كرد و كامپيوتر Notebook خود را به سرعت از ماشين بيرون آورد، آن را به يك تلفن راه دور وصل كرد، وارد صفحه ي NASA روي اينترنت، جايي كه ميتوانست سيستم جستجوي ماهوارهاي (GPS) را فعال كند، شد. منطقه ي چراگاه را مشخص كرد، يك بانك اطلاعاتي با 60 صفحه ي كاربرگ Excel را به وجود آورد و فرمول پيچيده ي عملياتي را وارد كامپيوتر كرد.
بالاخره 150 صفحه ي اطلاعات خروجي سيستم را توسط يك چاپگر مينياتوري همراهش چاپ كرد و آنگاه در حالي كه آنها را به چوپان ميداد، گفت: شما در اينجا دقيقا 1586 گوسفند داري.
چوپان گفت: درست است. حالا همينطور كه قبلا توافق كرديم، ميتواني يكي از گوسفندها را ببري.
آنگاه به نظاره ي مرد جوان كه مشغول انتخاب كردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبيلش بود، پرداخت. وقتي كار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او كرد و گفت: اگر من دقيقا به تو بگويم كه چه كاره هستي، گوسفند مرا پس خواهي داد؟
مرد جوان پاسخ داد: آري، چرا كه نه!
چوپان گفت: تو يك مشاور هستي.
مرد جوان گفت: راست ميگويي، اما به من بگو كه اين را از كجا حدس زدي؟
چوپان پاسخ داد: كار ساده اي است. بدون اينكه كسي از تو خواسته باشد، به اينجا آمدي. براي پاسخ دادن به سوالي كه خود من جواب آن را از قبل ميدانستم، مزد خواستي. مضافا، اينكه هيچ چيز راجع به كسب و كار من نميداني، چون به جاي گوسفند، سگ مرا برداشتي!
فرهنگ باستانی و یا همان سنت آباء و اجدادی، باورها و رفتارهایی اند که نوع انسانها به حفظ و نگهداری آن علاقه مند هستند و سعی می کنند به مانند نیاکان خود به آن باور، عقیده مند باشند و آن رفتار را به مثل قدیمی های خود تکرار کنند.
این روزها گاهی کار برعکس می شود. اگر برای مبارزه با خرافه و خرافه گری مردم را به سوی اقامه دلیل سوق دهید و برای هر فکر و کاری دلیل (خواه عقلی،خواه نقلی) طلب کنید جماعتی برای شما سوت و کف زده و به شما لقب روشنفکر می دهند اما همین که این دلیل خواهی شما سراغ برخی آداب و سنن ملی بی دلیل و خرافی مثل چهار شنبه سوری برود و آنها را به چالش بکشد؛ فورا همان جماعت رنگ عوض کرده و خود را که حامی خرافه پرستی هستند انسانهایی روشنفکر نشان می دهند و در عوض شما را فردی مرتجع، خشک مقدس و کهنه اندیش معرفی می کنند.
موضع قرآن کریم در مورد آیین های باستانی:
از نظر قرآن کریم اگر سنتی، عقیده و رفتاری که به ارث رسیده است دارای دلیل عقلی و یا نقلی معتبر بود تبعیت از آن صحیح است و روا و اگر اینگونه نبود پیروی از آن مصداق پیروی کورکورانه است که هر انسان عاقلی خود و دیگران را از آن برحذر می دارد.
خداوند در پاسخ به ادعای این گروه ابتدا از آنها دلیل می خواهد می فرماید: آیا خداى دیگرى جز خداوند هست؟ بگو: اگر راست مىگویید، دلیلتان را بیاورید.(64/نمل)
جنس این دلیل را هم شرح می دهد تا کسی گمان نکند هر چیزی را می توان به عنوان دلیل ارائه کرد و آن را پشتوانه حفظ فرهنگ باستانی قرار داد. بر همین اساس بود که به مدافعان آیین بت پرستی فرمود: اگر راست مىگویید، براى من از كتابهاى آسمانى قبل از قرآن دلیلى بیاورید كه دلالت كند بر اینكه خدایان شما در خلقتِ قسمتى از آسمانها و یا خلقتِ قسمتى از زمین شركت دارند (دلیل نقلی معتبر) و اگر از كتابى آسمانى نمىآورید، حداقل یک دلیل علمى (عقلی معتبر) بیاورید كه این ادعاى شما را اثبات كند. (4/احقاف)
این چه منطقی است؟! صرف سنت بودن یک کاری که نمی شود دلیل بر درستی آن. اگر پدران شما بر اساس هوا وهوس تصمیمی گرفتند و کاری را سنت کردند آیا باز هم بر خود لازم می دانید که آن را ادامه بدهید؟! آیا این مصداق تقلید کورکورانه نیست؟
دلیل منطقی از نظر قرآن
از توضیحی که قرآن در باره «دلیل منطقی» می دهد روشن می شود که دلیل یا باید نقلی معتبر باشد (آیه و یا روایتی معتبر) و یا عقلی مستدل (استدلال و برهان عقلی) و یا ترکیبی از این دو. اگر غیر از این بود آن فکر و یا عمل می شود باطل و خرافه؛ ترویج آن هم می شود خرافه گری و چون حرفی که مشرکان زدند نه دلیل عقلی بود و نه دلیل نقلی از این رو خداوند متعال سخن آنها را نپذیرفته و کار آنها را یک تقلید کورکورانه از یک فرهنگ و سنت بی دلیل پدرانشان می خواند:
در آیه 170 بقره آمده است: و هنگامى كه به آنان گفته می شود: از آن دینی که خدا نازل كرده پیروى كنید؛ پاسخ منفی می دهند و می گویند: ما از آیینى كه پدرانمان را بر آن یافتیم، پیروى مىكنیم. قرآن بلافاصله این منطق خرافى و تقلید كوركورانه از نیاكان را با عبارتی كوتاه و رسا محكوم مىكند.
قرآن مجید در موارد بسیارى پیروى و تعصب كوركورانه از نیاكان را شدیدا مذمت كرده است و این منطق را كه انسان چشم و گوش بسته از پدران خود پیروى كند كاملا مردود مىشناسد.
اصولا پیروى از پیشینیان اگر به این صورت باشد كه انسان عقل و فكر خود را دربست در اختیار آنها بگذارد، نتیجهاى جز عقبگرد و ارتجاع نخواهد داشت، چرا كه معمولا نسلهاى بعد از نسلهاى پیشین با تجربهتر و از نظر علمی پیشرفته ترند.
ولى متاسفانه این طرز فكر جاهلى هنوز در میان بسیارى از افراد و ملتها حكومت مىكند كه یك مشت آداب و سنن خرافى را به عنوان اینكه «آثار پیشینیان» است بدون چون و چرا مىپذیرند و لفافههاى فریبندهاى همچون حفظ ملیت و فرهنگ باستانی و ... را بر آن مىپوشانند که این طرز فكر یكى از عوامل بسیار مؤثر انتقال خرافات از نسلى به نسل دیگر است. (تفسیر نمونه/ 1/575-577)
البته هیچ مانعى ندارد كه نسلهاى آینده آداب و سنن گذشتگان را مورد تحلیل و بررسى قرار دهند، آنچه با «عقل» و «نقل» سازگار است با نهایت احترام حفظ كنند و به ترویج آن بپردازند و آنچه که خرافه و موهوم و بى اساس است دور بریزند و از رواج آن که در حقیقت ترویج خرافه گری است جلوگیری کنند.
چهار شنبه سوری و سیزده بدر
از جمله سنت های قدیمی ما ایرانیان که هر ساله خودی نشان می دهد همین چهارشنبه سوری است که نه دلیل عقلی برای درستی و فایده آن وجود دارد و نه دلیل نقلی معتبری از آن پشتیبانی می کند؛ بنابراین می توان نتیجه گرفت که این کار، خرافه ایست که مانند سایر موهومات توانسته است بین مردم جایی برای خود باز کند. ملاک درستی یک اندیشه ای نه تشویق مردم است و نه تقبیح آنها؛ بلکه ملاک «عقل و نقل معتبر» است.
هر عقیده و آداب و سنتی که از گذشته به ما رسیده است در صورتی قابل احترام و گرامی داشت است که حداقل دارای دلیل عقلی و یا نقلی معتبر باشد و اگر فاقد هر دو اینها بود معلوم می شود خرافه ای بیش نیست و عقل سلیم حکم می کند که از آن دوری کنیم.
برگرفته از سایت تبیان
جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مؤدبانه گفت :
ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟
مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد:
مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری. ... میخوری تو و هفت جد آبادت ... خجالت نمی کشی؟ ...
جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد:
خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه می کنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم.
مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ...
بررسي خصوصيات انسانها هميشه مورد علاقه بوده است و براي آن از روشهاي مختلف استفاده مي شودكه رنگ يكي از انها مي باشد. تحقيقات نشان مي دهد كه دوست داشتن يك يا تمام رنگهابراي انسانهاكاملا طبيعي است. در عوض ردكردن، انكار مطلق.خصيصه انسانهاي آرزده، سرخورده يا افسرده است. رنگ قرمز
محبوبترين رنگها قرمز و آبي است وهر دو گروه درونگرا و برونگرابه آنها علاقه دارند. كساني كه رنگ قرمز را انتخاب مي كنند:
- تمايلات برونگرايانه دارند. اميال آني، نيرومند و شهواني دارند.
بيدرنگ عقايد خود را (درست و غلط ) ابراز مي كنند.
اين دسته دستخوش فراز نشيبهاي هيجاني هستند و ديگران يا دنيا را مسئول نارحتيهاي خود مي دانند و زندگي براي انها سرشار از شادي است و اگر اينطور نباشد پس ناگزير اشكالي در دنيا است.
كساني كه انتخاب واقعي انها نيست:
انسانهاي ترسو، فروتن هستند. و چون داراي خصوصيات شجاعانه نيستند آن را انتخاب مي كنند.
رنگ صورتی:
زيست شناسان اعتقاد دارند منش،رفتار،كارايي، خلاقيت، وخلق وخوي هر فرد بستگي به گروه خون دارد در ژاپن استخدام و انتصاب با توجه به گروه خوني نيز صورت مي گيردگروه A: افرادي آرام، منظم، مطيع قانون وقاعده و بدون اعمال خشونت هستند، اما انعطاف ناپذير، تودار، خودخواه و مشكل پسندند. اين گروه در كارهاي حسابداري وهر گونه امور اقتصادي ومالي، كامپيوتر ومهندسي شايستگي بيشتري دارند.
گروه B: اين افراد مردماني انعطاف پذير، مستقل، عاطفي، صريح اللهجه، حساس، و در عين حال پشتكار زيادي دارند ولي ناشكيبا، غير قابل پيش بيني در كارهايي كه مورد علاقه شان نيست تنبل هستند و دهانشان چفت وبست ندارد و نمي شود اسرار و كارهاي محرمانه را با آنها در ميان گذارد. اين افراد شايسته روزنامه نگاري، نويسندگي، هنر، و كارهاي فكري هستند.
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید: آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟ داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
عقاب می تواند تا 70 سال زندگی کند
ولی برای این که به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد.
عمر عقاب از اغلب پرندگان نوع خود درازتر است.
زمانی که عقاب به 40 سالگی می رسد:
چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته و نگاه دارند.
نوک بلند و تیزش خمیده و کند می شود
شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسبند و پرواز برای عقاب دشوار می گردد.
در این هنگام ، عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد. یا باید بمیرد و یا آن که فرایند دردناکی را که 150 روز به درازا می کشد پذیرا گردد.
برای گذرانیدن این فرایند، عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند.
در آنجا عقاب نوکش را آن قدر به سنگ می کوبد تا نوکش از جای کنده شود.
پس از کنده شدن نوکش، عقاب باید صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند، سپس باید چنگال هایش را از جای برکند.
زمانی که به جای چنگال های کنده شده، چنگال های تازه ای درآیند، آن وقت عقاب شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش می کند.
سرانجام ، پس از 5 ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد، آغاز کرده ...
و 30 سال دیگر زندگی می کند.
چرا این دگرگونی ضروری است ؟
بیشتر وقت ها برای بقا، ما باید فرایند دگرگونی را آغاز کنیم.
گاهی وقت ها باید از خاطرات قدیمی، عادت های کهنه و سنت های گذشته رها شویم.
تنها زمانی که از سنگینی بارهای گذشته آزاد شویم می توانیم از فرصت های زمان حال بهره مند گردیم.
در يونان باستان، سقراط به دانش زيادش مشهور و احترامی والا داشت. روزی يكی از آشنايانش، فيلسوف بزرگ را ديد و گفت:سقراط، آيا میدانی من چه چيزی درباره دوست تو شنيدم؟
سقراط جواب داد: ”يك لحظه صبر كن، قبل از اينكه چيزی به من بگويی، مايلم كه از يك آزمون كوچك بگذری. اين آزمون، پالايش سهگانه نام دارد.
آشنای سقراط: ”پالايش سهگانه؟“
سقراط: ”درست است، قبل از اينكه درباره دوستم حرفی بزنی، خوب است كه چند لحظه وقت صرف كنيم و ببينيم كه چه میخواهی بگويی. اولين مرحله پالايش حقيقت است. آيا تو كاملا مطمئن هستی كه آنچه كه درباره دوستم میخواهی به من بگويی حقيقت است؟“
سقراط: ”بسيار خوب، پس تو واقعا نمیدانی كه آن حقيقت دارد يا خير. حالا بيا از مرحله دوم بگذر، مرحله پالايش خوبی. آيا آنچه كه درباره دوستم میخواهی به من بگويی، چيز خوبی است؟“
سقراط: ” پس تو میخواهی چيز بدی را درباره او بگويی، اما مطمئن هم نيستی كه حقيقت داشته باشد. با اين وجود ممكن است كه تو از آزمون عبور كنی، زيرا هنوز يك سوال ديگر باقی مانده است: مرحله پالايش سودمندی. آيا آنچه كه درباره دوستم میخواهی به من بگويی، برای من سودمند است؟“
سقراط نتيجهگيری كرد: ”بسيار خوب، اگر آنچه كه میخواهی بگويی، نه حقيقت است، نه خوب است و نه سودمند، چرا اصلا میخواهی به من بگويی؟“!
درويشی، قصّه زير را تعريف می کرد:
برای اینکه تشخیص دهید کارمندان را بهتر است در کدام بخش به کار بگمارید:
در اقتصاد دانشمدارامروزه خلاقيت بيش از پيش اهميت يافته است.
مديران بهعمد خلاقيت را سركوب نميكنند. اما در طلب بهرهوري، كارايي و كنترل كه جملگي از ضروريات ارزشمند هر فعاليت تجاري هستند، خلاقيت را تضعيف ميكنند.
در يک شرکت بزرگ ژاپني که توليد وسايل آرايشي را برعهده داشت ، يک مورد به ياد ماندني اتفاق افتاد.
شکايتي از سوي يکي مشتريان به کمپاني رسيد . او اظهار داشته بود که هنگام خريد يک بسته صابون متوجه شده بود که آن قوطي خالي است .
بلافاصله با تاکيد و پيگيريهاي مديريت ارشد کارخانه اين مشکل بررسي ، و دستور صادر شد که خط بسته بندي اصلاح گردد و قسمت فني و مهندسي نيز تدابير لازمه را جهت پيشگيري از تکرار چنين مسئله اي اتخاذ نمايد .
مهندسين نيز دست به کار شده و راه حل پيشنهادي خود را چنين ارائه دادند :
بزودي سيستم مذکور خريداري شده و با تلاش شبانه روزي گروه مهندسين ، دستگاه توليد اشعه ايکس و مانيتورهائي با رزولوشن بالا نصب شده و خط مذبور تجهيز گرديد .
سپس دو نفر اپراتور نيز جهت کنترل دائمي پشت آن دستگاهها به کار گمارده شدند تا از عبور احتمالي قوطيهاي خالي جلوگيري نمايند.
نکته جالب توجه در اين بود که درست همزمان با اين ماجرا ، مشکلي مشابه نيز در يکي از کارگاههاي کوچک توليدي در ایران پيش آمده بود اما آنجا يک کارمند معمولي و غير متخصص آنرا به شيوه اي بسيار ساده تر و کم خرجتر حل کرد:
تعبيه يک دستگاه پنکه در مسير خط بسته بندي تا قوطي خالي را باد ببرد!
هيچ كس تنها با افزايش سن پير نمي شود، ما زماني پير مي شويم كه آرمانهايمان را از دست بدهيم . ماتسوشيتا
براي ترقي در زندگي نبايد انتظار يك آسانسور را كشيد بلكه بايد راه پله را در پيش گرفت و پله پله بالا رفت.
من هميشه بر اين باور بوده ام كه هر كس مسئول مشكلات خود و پديدآورنده شادماني خويش است. ري كراك
فقط با دهش و بخشش است كه ما واقعا دريافت خواهيم كرد.
اگر مي خواهيد دليل خوب كار نكردن افرادتان را بدانيد، كنار آينه برويد و دزدانه بدان بنگريد. كن بلانچارد
رهبري، فرمان “ بر “ مردم نيست ، كار “ با “ مردم است. كن بلانچارد
كسي كه فقط به كمك چشم ديگران را مي بيند گول مي خورد. ضرب المثل فرانسوي
اعمال شما با صدائي بلندتر از گفتارتان سخن مي گويد. استفان رابينز
پيام حاصل از فرود در كره ماه، اين است كه از اين پس هيچ مشكلي نبايد غير قابل حل تلقي شود. نورمن كوزينز
نگوئيد منابع انساني مهمترين سرمايه سازماني مي باشد بلكه بگوئيد افراد مناسب، مهمترين سرمايه سازماني است. كالينز
تجربه بيرحمترين معلمه ، چون اول امتحان ميگيره بعد درس ميده
بدون اغراق مي توان گفت كه كشور توسعه نيافته نداريم. آنچه هست ”ضعف مديريت ” است. پيتر دراكر
آرمان بدون عمل روياست و عمل بدون آرمان كابوس. ضرب المثل ژاپني
افراد بدون آرمان و هدف توسط افراد هدفمند مورد استفاده قرار مي گيرند.
آنها كه گذشته خود را به ياد نمي آورند محكوم هستند كه آن را مجددا تجربه كنند. جرج سانتايانا
هيچ كس اهميت نمي دهد كه شما چه قدر مي دانيد، مگر اينكه بداند چه قدر به او اهميت مي دهيد.
افراد بزرگ گوش دادن را در انحصار خود در مي آورند و افراد كوچك، حرف زدن را
آموزش، هر كاري مي تواند بكند مگر جبران استخدام غلط را.
خود را قانع كنيد كه همه پاسخ ها را در آستين نداريد.
تنها از راه ياد دادن است كه مي آموزي .
عشق يعني كوچك كردن دنيا به اندازه يك نفر و بزرگ كردن يك نفر به اندازه دنيا. دكتر شريعتي
از كوتهي ماست كه ديوار بلند است. صائب تبريزي
هرگاه در محيط خانه بزرگترها كوچك شوند، كوچكترها هرگز بزرگ نمي شوند. روانشناس
آنچه در مغزتان مي گذرد ، جهانتان را مي آفريند.
دروغ مثل برف است که هر چقدر آن را بغلتانند بزرگتر می شود.
مستمند کسی است که دشواری و سختی ندیده باشد.
پاداش درستي را در درستي بجوي و انگيزه كار نيك را همان نيكي بدان و سود ديگر مخواه.
مثال زدن، فقط يک راه ديگر آموزش دادن نيست؛ تنها راه آن است.
حقيقت آن چيزی است که از آزمون تجربه، سربلند بيرون آيد.
زندگی مثل دوچرخه سواری است. برای حفظ تعادل باید حرکت کنید
و:
بدترين مردم كسي است كه خود را بهتر از ديگران بداند. حضرت علي (ع )
هميشه بدي مردم را با بهترين عمل پاداش بده تا همان كس كه گويي با تو دشمن است دوست تو شود.
قرآن كريم – سوره فصلت – آيه 24
در عصر تغييرات مستمر، تنها يادگيرندگان، آينده را به ارث خواهند برد. مابقي خود را براي زندگي در دنيائي مجهز كرده اند كه ديگر وجود ندارد.
بزرگترين چالش مديران آينده، مديريت بر كاركنان فرهيخته ميباشد. پيتر دراكر
دارائي حقيقي شركت ما، كاركنان ماست. بايد به كاركنان اجازه داد تا وظايف و كارهايشان را به خوبي مديريت كنند. بيل گيتس( رهبر مايكروسافت )
افراد معمولا برمبناي دانش شان استخدام مي شوند؛ ولي بر مبناي رفتارشان اخراج ميگردند.
نگرش ما ، بهترين دوست و بدترين دشمن ما است.
زندگي ارزشمندتر از آن است كه فقط به اميد فرا رسيدن دوران بازنشستگي كار كنيم.
من بر اين باور هستم كه عامل انساني مهمترين و ضروريترين عامل در اداره هر شركتي است. ماتسوشيتا ( بنيانگذار ناسيونال و پاناسونيك )
آنچه هستي، چنان در گوش هايم فرياد مي زند كه آنچه را ميگويي نمي شنوم. امرسون
به كاركنان ميدان بدهيد، آنگاه خواهيد ديد كه آنان به هوشمندي رهبران هستند. جك ولش
بزرگ بينديشيد تا بزرگ شويد. انديشه حقير، انسان را حقير نگه مي دارد. ري كراك
دويدن از پي ماري سمي كه ما را گزيده است، فقط موجب مي شود كه زهر در همه جسممان جريان يابد.
بيا از ابر دل شبنم بسازيم، بيا از داغ دل مرهم بسازيم
مگو گشتيم آدم را نديديم، خدائي كن بيا آدم بسازيم/ مجتبي كاشاني
انسان موفق كسي است كه با آجرهايي كه به سوي او پرتاب كرده اند بناي محكمي بسازد.
من به كاركنانم مي گويم، وقتي مشتري از شما مي پرسد شركت شما چه چيزي توليد مي كند، شما بايد جواب دهيد شركت ما ، " انسان " ميسازد. ماتسوشيتا ( بنيانگذار ناسيونال و پاناسونيك )
عادت مثل رختخواب نرم مي ماند، آدمي به راحتي وارد آن مي شود، ولي به سختي از آن خارج ميگردد.
اغلب مردم تقريبا به همان اندازه اي شاد هستند كه انتظارش را دارند.
يك امر ثابت در مديريت وجود دارد و آن موثر ساختن نقاط قوت انسانها و كمرنگ كردن نقاط ضعف آنهاست. پيتر دراكر
كسي كه خوب فكر مي كند، لازم نيست زياد فكر كند. ضرب المثل آلماني
بزرگترين وظيفه رهبران، جستجو و دستابي به گنج پر بهاي انديشه انسانها و پرورش شخصيت آنان است. جك ولش
اصولا كار من قرار دادن بهترين آدمها در فرصت هاي بزرگ و تخصيص دادن دلار به جاي درست است. انديشه ها را به آنان منتقل مي كنم، منابع را تامين مي كنم و از سر راهشان كنار مي روم. جك ولش
قدرتمندترين عامل انگيزش در محيط كار قدرشناسي، قدرشناسي و باز هم قدرشناسي مي باشد. استفان رابينز
براي كاركنان ماهر و با تجربه نبايد هيچگونه صرفه جوئي در تخصيص هزينه داشته باشيم. هاي لي كان هي(رهبر سامسونگ )
ناخشنودترين مشتريان ، بزرگترين منبع يادگيري ما هستند. بيل گيتس
بزرگاني كه به قله هاي بلند سرافرازي رسيده اند همواره خودشان ، خود را اداره كرده اند.
پيتر دراكر
فرهنگ ، يكي از عوامل تحول نيست، بلكه تنها عامل تحول است.
اعمال شما با صدائي بلندتر از گفتارتان سخن مي گويد. استفان رابينز
هزينه جلب يك مشتري تازه ، پنج برابر هزينه خشنود نگهداشتن مشتريان كنوني است .
رهبري كساني كه به شما اعتماد ندارند غير ممكن است. استفان رابينز
كسي كه حرف مي زند ، مي كارد و آن كس كه گوش مي دهد ، درو مي كند. ضرب المثل آرژانتيني
اگر همه چيز مهم باشد، پس بدان هيچ چيز مهم نيست.
افراد چهار دسته هستند:
1- آنهائي كه باعث اتفاق افتادن حوادث هستند.
2- آنهائي كه حوادث بر روي آنها اتفاق مي افتد.
3- آنهايي كه اتفاق افتادن حوادث را نظاره مي كنند.
4- آنهائي كه حتي نمي دانند كه چه اتفاقي در حال وقوع است./ مدير عامل IBM
اگر دايم همان كار پيشين را تكرار كنيم، در گل فرو خواهيم رفت. برنارد شاو
اگر هر مشكل سازماني را عميقا كالبد شكافي كنيد در نهايت خواهيد ديد كه آن مشكل ريشه در رفتارهاي منابع انساني دارد. جي واتسون (ازصاحبنظران مديريت )
ما هماني هستيم كه معتقد به بودن آنيم.
شنا كردن در جهت جريان آب از عهده ماهي مرده هم بر مي آيد.
كساني كه در خانه هاي شيشه اي زندگي مي كنند نبايد سنگ به ديگران پرتاپ كنند.
و :
هر كس زندگيش براي مردم سودمند نباشد او را از مردگان بشمار. حضرت علي ( ع)
بهترين مردم كسي است كه مردم از او بهرهمند گردند. پيامبر اكرم (ص)
صاحبان خرد در عوض بديهاي مردم نيكي مي كنند. قرآن كريم – سوره رعد – آيه 22
استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد ميزنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند ميکنند و سر هم داد ميکشند؟شاگردان هر کدام جوابهايى دادند امّا پاسخهاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلبهايشان از يکديگر فاصله ميگيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.
سپس استاد ادامه داد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى ميافتد؟ آنها سر هم داد نميزنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت ميکنند. چرا؟ چون قلبهايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلبهاشان بسيار کم است
هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى ميافتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نميزنند و فقط در گوش هم نجوا ميکنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر ميشود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بينياز ميشوند و فقط به يکديگر نگاه ميکنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصلهاى بين قلبهاى آنها باقى نمانده باشد.
مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبوراز کنار درخت عظیمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را کشت.
اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت!!!!
پیاده روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمهای بود که آب زلالی از آن جاری بود.
مرد رهگذر رو به دروازه بان کرد و پرسید: "روز بخیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟" دروازهبان: " اینجا بهشت است."
- "چه خوب ... خیلی تشنهایم."
دروازه بان به چشمه اشاره کرد و گفت: "میتوانید وارد شوید و هر چقدر دلتان میخواهد بنوشید."
اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات ممنوع است."
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. ازنگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد.
پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند ، به مزرعهای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازهای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز میشد.
مردی در زیر سایه درختها دراز کشیده بود وصورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: " روز بخیر!"
مرد با سرش جواب داد.
ما خیلی تشنهایم . من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگها چشمهای است. هرقدر که میخواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، میتوانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط میخواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت !
- بهشت ؟!! اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی میشود! "
- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما میکنند!!! چون تمام افراد خودخواهي كه در لحظه خوشي ديگران را فراموش مي كنند، همانجا میمانند...
خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبۀ کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می کردند.
کلبۀ آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای.
اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آن قدری گیرشان می آمد،
که شکمشان را به سختی سیر کنند.
اما یکسال بدون هیچ علتی محصول، کمی بیشتر از حد معمول به دست آمد.
در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول به دست آوردند.
زن، کاتالوگ کهنه و خاک گرفته ای را بیرون کشید و ورق زد.
همچنان که صفحات آن را یکی یکی ورق می زد، افراد خانواده هم دورش جمع شدند
بالاخره زن آینۀ بسیار زیبائی دید و به نظرش رسید که از همه چیز بهتر است. پیش از آن هرگز آینه ای نداشتند!
از آنجا که پول کافی برای خریدش داشتند، زن آن را سفارش داد.
در حدود یک هفته بعد وقتی که همه در مزرعه سرگرم کار بودند، مردی سوار بر اسب از راه رسید. او بسته ای در دست داشت، و خانواده به استقبالش رفتند.
به محض اینکه امضا دادند و بسته را تحویل گرفتند، همه در کلبه دور مادرشان جمع شدند.
زن ، اولین کسی بود که بسته را باز کرد و در آینه نگاه کرد، و جیغ زد :
(( جان ، تو همیشه می گفتی که من زیبا هستم . من واقعاً زیبا هستم ! ))
مرد آینه را به دست گرفت، در آن نگاه کرد، لبخندی زد و گفت:
(( تو هم همیشه می گفتی که من خشن هستم ولی من جذاب هستم . )
نفر بعدی دختر کوچک شان بود که در آینه نگاه کرد و گفت:
(( مامان ، مامان ، چشم های من هم شبیه تو هست ! )).
پسر کوچک شان که مثل همه پسر بچه ها بسیار پر انرژی بود، از راه رسید و پیش از هر اقدامی از سوی آنها آینه را قاپید.
او در چهار سالگی از قاطر لگد خورده و صورتش از ریخت افتاده بود.
او فریاد زد : (( من زشتم ! من زشتم ! ))
و در حالی که می لرزید به پدرش رو کرد و گفت :
(( پدر ، آیا همیشه من همین ریخت بودم ؟))
(( بله پسرم ، همیشه همین ریخت بودی. ))
(( با این حال تو مرا دوست داری ؟ ))
(( بله پسرم ، دوستت دارم . ))
(( چرا ؟ برای چه من را دوست داری ؟ ))
(( چون که مال من هستی !
. . . و من هر صبح وقتی صادقانه به خودم نگاه می کنم
و می بینم درونم زشت است، از خدا می پرسم،
آیا دوستم داری؟ و او همیشه جواب می دهد : (( بله . ))
و وقتی می پرسم چرا دوستم داری ؟
او می گوید : (( چون مال من هستی ! ))
•روزی پدر خانواده ای ثروتمند پسرش را با خود به روستایی برد تا به او نشان دهد که مردم فقیر چگونه زندگی می کنند. آنها چند روزی را در مزرعه خانواده ای که تصور می کردند فقیرند گذراندند.
در بازگشت, پدر از پسر پرسید؟
- چگونه سفری بود؟
•بسیار پر بار پدر
- دیدی مردم فقیر چگونه زندگی می کنند؟
• بله پدر
پس به من بگو در این سفر چه ها دیدی و یاد گرفتی؟
•دیدم ما یک سگ داریم و آنها چهار تا
• استخر ما فقط تا وسط باغچه کشیده شده و جوی خانه آنها انتهایی ندارد.
•ما فقط تکه زمینی برای زندگی داریم؛ و آنها مرتع هایی دارند که تا چشم کار می کند ادامه دارد.
•ما مستخدمانی داریم که خدمت مان را می کنند؛ ولی آنها به دیگران خدمت می کنند.
•ما در باغچه مان فانوس داریم وآنها در شب ستاره ها دارند.
•ایوان خانه ما مشرف به حیاط جلویی است وآنها سرتاسرافق را دارند.
زبان پدر بند آمد.
• متشکرم پدر که نشانم دادی ما چه اندازه فقیریم.
**********
به جای نگرانی برای آن چه نداریم؛ از داشته هامان شاکر باشيم.
و قدر همه چیزهایی را که داریم بدانیم
تصور كنید كه بتوانیم سن زمین را فشرده كنیم و هر صد میلیون سال آن را یك سال در نظر بگیریم! در اینصورت كره زمین مانند فردی 46 ساله خواهد بود!
هیچ اطلاعی در مورد هفت سال اول این فرد وجود ندارد و در باره ی سالهای میانی زندگی او نیز اطلاعات كم و بیش پراكنده ای داریم !
اما این را میدانیم كه در سن 42 سالگی، گیاهان و جنگلها پدیدار شده و شروع به رشد و نمو كرده اند.
اثری از دایناسورها و خزندگان عظیم الجثه تا همین یكسال پیش نبود! یعنی زمین آنها را در سن 45 سالگی به چشم خود دید و تقریبا 8 ماه پیش پستانداران را به دنیا آورد .
در اوایل هفته ی پیش میمون های آدم نما به آدمهای میمون نما تبدیل شدند! و آخر هفته گذشته دوران یخ سراسر زمین را فرا گرفت .
انسان جدید فقط حدود 4 ساعت روی زمین بوده و طی همین یك ساعت گذشته كشاورزی را كشف كرده است !!!
بیش از یك دقیقه از عمر انقلاب صنعتی نمی گذرد و...
حال ببینید انسان در این یك دقیقه چه بلائی بر سر این بیچاره ی 46 ساله آورده است !!!
او طی 40 دقیقه ی بیولوژیكی از این بهشت یك آشغالدانی كامل ساخته است .
او خودش را به نسبتهای سرسام آوری زیاد كرده ، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض كرده است!سوختهای این سیاره را مال خود كرده و همه را به یغما برده است!
و الان مثل كودكی معصوم و بی تقصیر! ایستاده و به این حمله ی برق آسا نگاه می کند.
لغت گاگول معنا و تعابیر خاص خود را داشته و در موقعیت های مختلف معانی گوناگونی را یدک می کشد. این لغت بنظر می رسد زیاد هم قدیمی نبوده زیرا در فرهنگ لغات اشاره ای به آن نشده است. اما هر چه هست، سوژه مناسبی برای مدیریت لایه میانی شناخته شده است.
گاگول به فردی گفته می شود که بود و نبود آن تاثیری نداشته و فقط به عنوان عروسک خیمه شب بازی عمل می کند. این فرد اراده ای از خود ندارد. در حال حاضر از چنین شخصیت هایی در جامعه کنونی استقبال شده است بطوری که جایگاه خود را کم کم در جامعه بدست آورده اند.
لایه میانی مدیریت همان لایه ارتباطی مدیریت بالا با پرسنل اجرایی (پایین دستی) یک مجموعه است. این لایه نقش مهمی بعهده دارد. ایشان با تمامی مشکلات بخش آشنا و راهکار های آن را با مشورت از پرسنل پایینی پیدا می کنند. این لایه به عنوان لایه تبدیل تصمیم به عمل شناخته شده و کارایی افراد این لایه از مهمترین اصول اجرای کار است. اما متاسفانه دیده شده است که افراد گاگول کم کم جایگاه خود را در این لایه پیدا کرده اند. البته وجود گاگول برای تمامی لایه های سیستم خوشایند است که هر کدام دلائل خاص خود را دارند.
توجه به پیچیده شدن پست مدیریت در جامعه امروزی، مدیران برای حفظ جایگاه خود، دیگر به فکر بازده سیستم نیستند. اصلاً بازده سیستم جزء فرعیات سیستم ها شده. حال ایشان برای رسیدن به اهداف خود گاگول ها را در لایه میانی مدیریت قرار می دهند. از دلائل عمده آن می توان به موارد زیر اشاره کرد؛

- عدم پیشرفت پایین دستی ها تا لایه میانی مدیریت:
یعنی دیگر رغیبی برای ایشان وجود ندارد. کسی غیر از ایشان در سیستم برای جایگزینی اش وجود ندارد. زیرا فقط گاگول ها در لایه میانی هستند و بقیه (که افراد لایق در میان آنها هستند) در لایه پایینی فسیل می شوند.
- کنترل یک گاگول آسان تر است:
همان طور که واضح است، گاگول بدون چون و چرا دستورات را اجرا می کند ولی یک فرد معمولی، قبل از انجام کار فکر کرده
و در صورت مشکل دار بودن آن، آنرا انجام نمی دهد تا دلیل آن را بفهمد.
- اجرای نیت خود و لو غیرقانونی و غیرمنطق:
مدیریت بهرحال یک انسان است و ممکن است به هر کاری دست بزند. پس وقتی مانعی در سر راهش نباشد و همه با او هم صدا و حامی او باشند، دیگر ترسی از انجام کارهای غیرمنطقی و غیرقانونی ندارد.
- شنیدن کلمه چشم قربان از همه:
آرامش بخش ترین کلمه برای یک مدیر، کلمه چشم قربان و بدون چون و چراست
که گاگول برای همین کار آفریده شده است.
- نبودن اعتراض از پایینی ها:
روز یک مدیر با اعتراض
خراب می شود. چه کسی غیر از گاگول قادر به تامین هر روز خوب برای یک مدیر است
.
- ارائه گزارش مورد پسند مدیر از لایه پایینی به لایه بالایی:
در اینجا گاگول بعنوان یک فیلتر عمل کرده و گزارشات را به دلخواه مدیر پالایش می کند. ایشان فقط به فکر مدیر است و دغدغه او ارائه گزارش عملکرد صحیحی از مدیریت است.
- تسلیم در برابر سیاست دیکتاتوری سیستم:
هر کس با حضور در یک سیستم خود را جزئی از آن دانسته و برای پیشرفت سیستم در سیاست ها اعمال نظر می کند ولی گاگول نظرش همان نظر بالا سری هاست.
- ریختن پر و بال افراد لایق:
هیچ کس از ابتدا رئیس نیست
ولی با توجه به لیاقت و استعداد خود، پله ها ترقی را طی کرده و به مراتب بالا می رسد. یکی از تخصص های گاگول، نابودن کردن افراد با استعداد است. با تصمیم های احمقانه
ایشان را نه تنها از ادامه کار و ترقی، بلکه از زنده بودن هم نا امید می کند. حال با نابود کردن انسان های لایق، جایگزینی برای بالا سری ها وجود ندارد.
حال به مواردی که پایین دستی را وادار به پسندیدن فرد گاگول می کند، می پردازیم.
- گیرندادن
یکی از خصلت های بزرگ گاگول گیرندادن است. گاگول به کار خود مشغول بوده و اصلاً اتفاقات اطراف برای او اهمیت ندارد.
- پیچاندن – کش دار کردن – در رفتن از زیر کار بدون اعمال کنترل
پایین دستی ها برای آسان کردن کارها از ترفند های پیچاندن – کش دار کردن – در رفتن از زیر کار استفاده می کنند که هیچ کدام از موارد اشاره شده برای گاگول اهمیتی ندارد.
- دستکاری داده های پیشرفت کار
گاگول که چیزی جز دادن گزارش رنگارنگ به مدیریت بالادستی برایش اهمیت ندارد، با آغوشی باز از گزارشات دستکاری شده پیشرفت کار استقبال می کند.
- عدم حضور بموقع سر کار و گرفتن اضافه کار نامعقول
بود و نبود گاگول در منطقه اصلا اهمیتی ندارد و پایین دستی ها بصورتی هماهنگ ورود و خروج و مقدار اضافه کاری خود را کنترل می کنند.
- رفتن به مسافرت های ماموریتی
پایین دستی ها برای رفتن به مسافرت های شخصی، ماموریتی برای مقصد درست می کنند و گاگول هم که فعال بودن سیستمش برایش اهیمت دارد، ماموریت را یکی از نشان های فعال بودن سیستم می بیند.
- انجام هر کاری غیر از وظیفه کاری در وقت اداری
عبارتی به نام کنترل پایین دستی ها برای گاگول وجود ندارد.
در این میان نیز هم رده های میان دستی ها از گاگول پروری حمایت می کنند زیرا؛
- زیر سوال رفتن گاگول ها
غیرگاگول عمل کردن یکی از لایه های میانی مدیریتی، بقیه هم رده های ایشان که گاگول هستند را زیر سوال برده و عملکرد ایشان کاملا سیاه می شود. بنابراین گاگول بودن همه اصل اولیه گاگول پروری است.
- گیر ندادن
اصولا مدیریت های میانی هم رده، با هم تعاملی داشته و کارهای ایشان به یکدیگر وابسته است. حال گاگول نبودن یکی باعث گیردادن
به بقیه می شود که خوشایند ایشان نیست.
در اینجا سوالی که به ذهن همه خطور می کند.
سوال؛ چرا باید گاگول باشیم؟
پاسخ؛ برای حفظ شغل خود و پیشرفت و رسیدن به لایه های بالای مدیریتی باید گاگول بود. زیرا این گاگول است که قادر به رسیدن به لایه میانی مدیریت است و بدون رسیدن به این لایه نمی توان به لایه های بالای مدیریتی رسید. در ضمن درصورت گاگول نبودن، پر و بال شکسته شده و کسی که پر و بالش شکسته شده، دیگر پیشرفت برای او اهمیتی ندارد.
پس ما هم برای پیشرفت به جمع گاگول ها اضافه می شویم.
از وقتی 20 ساله شدهبودم، نگران این بودم كه نكنه خواستگار نداشتهباشم. از همون روز تصمیم گرفتم
یه فكری بكنم. با خودم گفتم شاید اگه مانتوی كوتاهتری بپوشم، یا یخورده، آرایشم رو غلیظتر كنم، یا
یخورده موهامو بیشتر بیرون بذارم، یه نفر پیدا بشه و جذب زیباییم بشه!
اتفاقا فكرم درست از آب در اومد. اونم نه یه نفر، چندین نفر مجذوب زیباییم شده بودن و دائم دور و برم
میپلكیدن. یكی كرایه ماشینم رو حساب میكرد و یكی برام خوراكی میگرفت. یكی شده بود رانندهی
شخصی و یكی شاعر مدیحهسرای من...............
ولی نمیدونم كجای كارم اشكال داشت كه تا حالا كه سی و پنج سالمه، هیچكدومشون ازم
خواستگاری نكرده!
در صورتي كه كارمند دولت هستيد حتما از اين تجربيات استفاده كنيد:
1- در يك سيستم دولتي؛ سعي كنيد «لال بودن» را تمرين كنيد! اين تمرين در ميزان عزيز بودن شما بسيار موثر است.
2- در يك سيستم دولتي؛ هيچگاه كارمندان را با يكديگر مقايسه نكنيد؛ چون قطعا شاهد تبعيض خواهيد بود.
3- در يك سيستم دولتي؛ اگر مديرتان 3 يا 4 ايراد دارد انتظار رفتنش را نكشيد، چون قطعا نفر بعدي او 43 ايراد دارد!
4- در يك سيستم دولتي؛ مي توانيد با كارهاي كم و كوچك، محبوبيت فراواني به دست آوريد؛ فقط كافي است «زبان» خود را تقويت كنيد!
5- در يك سيستم دولتي؛ ممكن است كه هر چه بيشتر كار كنيد، بيشتر خوار و خفيف باشيد.
6- در يك سيستم دولتي؛ با اشكالات سازمانتان بسازيد و هرگز آنها را با مديرتان در ميان نگذاريد؛ درغير اين صورت يك مشكل ديگر به سازمان اضافه مي شود. آن مشكل، شما هستيد!
7- در يك سيستم دولتي؛ اشتباهات يك مدير را هيچگاه به مدير ديگر نگوييد؛ در غير اينصورت بجاي يك مدير، دو مدير در مقابل شما موضع گيري خواهند كرد.
8- در يك سيستم دولتي؛ با انجام كارهاي مختلف و فعاليتهاي به موقع، نظم شما تشخيص داده نمي شود؛ بلكه براي اين كار راههاي ساده تري هم هست. مثلا فقط كافيست هميشه ميز كارتان را منظم نگه داريد!
9- در يك سيستم دولتي؛ اضافه بر كارهاي معمول كار اضافه اي انجام ندهيد؛ در غير اينصورت انتظار پاداش بيشتري نيز نداشته باشيد.
10- در يك سيستم دولتي؛ هميشه حرفها (فرمايشات) مديرتان را تاييد كنيد، حتي اگر از نظر او «ماست، سياه باشد!»
11- در يك سيستم دولتي؛ تنها كاري كه واجب است سريع انجام دهيد، كاري است كه مدير شما شخصا از شما خواسته است.
12- در يك سيستم دولتي؛ تنها انگيزه اي كه مي تواند شما را وادار به كار كند «كسب روزي حلال» است.
13- در يك سيستم دولتي؛ آسه برو، آسه بيا، كه گربه شاخت نزنه؛ مگر اينكه با یک سگ نسبتي داشته باشيد!